دو رباعی از استاد کریم رجب‌زاده

دو رباعی با دستخط استاد کریم رجب‌زاده

                                               شهر من لنگرود


۱
تو باران می‌شوی در بی‌قراری
به تو حق می‌دهم گاهی بباری
اگر لب واکنم، خون می‌فشانم 
خبر از زخم قلب من نداری
۲
تو خیلی ساده‌ای اما نظرگیر
پلنگ بیشه‌ها را بیشتر گیر
الهی از تو چیزی کم نگردد
از این گنجشک عاشق هم خبرگیر
 
                      شهر من لنگرود

 کریم رجب زاده: شاعر معاصر، متولد بیست و چهارم مهر ۱۳۲۶ در یکی از روستاهای لاهیجان است. او دوران کودکی و تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در لاهیجان و لنگرود گذراند و پس از پایان تحصیل به منظور گذراندن خدمت نظام وظیفه به تهران اعزام گردید و از همان زمان ساکن تهران شد. رویکرد وی به شعر به زمان تحصیل او بازمی گردد. خیلی‌ها او را با مجموعه «قرارمان پای همین شعر» می شناسند. کتابی که انتشارش در سال ۷۶ فصل تازه ای از تجربه‌های شاعری خلاق را به نمایش گذاشت. او در قالب‌های شعری مختلف اعم از کلاسیک مثل غزل، رباعی،دوبیتی، مثنوی و نیمایی و سپید به سرودن پرداخته است. وی پس از اقامت در تهران به استخدام بانک مسکن درآمد و پس از سه دهه کار، اینک به دوران بازنشستگی نایل شده است. رجب زاده هم اکنون نیز در قلمرو ادب فعال است و همواره پشتیبان و مشوق شاعران جوان در جلسات کانون‌های ادبی است. کتاب «صف عاشقان تمامی ندارد» سرودهٔ کریم رجب زاده در سال ۱۳۸۸، از برگزیدگان جایزهٔ کتاب فصل تابستان ۸۷، در بخش شعر بوده است. منبع : لنگرود شعر

جنگل از عطر نفس های تو سرشار شده! شعری در رثای میرزا

                      شهر من لنگرود

جنگل از عطر نفس های تو سرشار شده شعری است زیبا از رضا نیکوکار که در مراسم تجلیل از میرزا به مناسبت نودمین سالروز شهادت میرزا در خاتم الانبیا که به همت مجمع وبلاگ نویسان و طراحان ارزشی استان گیلان برپا شده بود. 
رضا نیکوکار از شاعران جوان و خوش قریحه گیلان است که تا کنون دو مجموعه شعر از ایشان با نام های "دیده ای یک نفر پرنده شود" و "پس دوست دارمت" منتشر شده است. و یک دفتر شعر دیگر نیز در دست چاپ دارد. 

جنگل از عطر نفس های تو سرشار شده
در دلت غصه ی یک ایل تلنبار شده


در کمین تو نشستند همه کرکس ها
با تو ماندند ولی لشکر دلواپس ها


دلت از این همه نیرنگ به درد آمده است
باز هنگامه ی خونین نبرد آمده است


شهر زیر لگد چکمه ی استبداد است
"آنچه البته به جایی نرسد فریاد است"


آتش فتنه همه زیر سر قزاق است
دلت آیینه ی صدها نه، هزاران داغ است


همه ی قدرت طوفان به خروشش باشد
مرد آن است که یک کوه به دوشش باشد


مرد آن است که با ظلم زمان بستیزد
مرد آن است است که از خواب گران برخیزد


میرزا! وقت قیام است ، بگو یا مولا
تو که هر لحظه گره خورده دلت با مولا


آخرین حرف و رجزخوانی اول با توست
میرزا ! رهبری نهضت جنگل با توست


جمع کن لشکر یاران وفادارت را
تا که آغاز کنی نهضت بیدارت را


شور در سینه ی خاموش زمان می ریزد
آنکه در راه وطن مثل تو بر می خیزد


بعد ازاین مثنوی ام غرق جنون خواهد شد
بیت هایش همه آتش، همه خون خواهد شد


بعد از این شعر فقط توپ و تفنگ و جنگ است
بعد از این ، آه...دل رشت برایت تنگ است

صبح تاریک و پر از وحشت آذر ماه است
بعد از این بغض غریبانه ی تو در دراه است


برف پوشانده تن داغ چو خورشیدت را
مرگ اما نگرفته تب امیدت را


زنده ای، مرده دلان از تو اگر بی خبرند
مرده آن است که نامش به نکویی نبرند


اما رشتی جغلان گوش به فرمان ایساییم
تی وسی میرزا کوچیک با دیل و باجان ایساییم


فاتحه خواندم و پیچیده به زیر مهتاب
باز هم عطر تو در صحن سلیمان داراب

...

شعر ما گرچه نبوده ست در اندازه ی تو
سربلندیم به نام تو و آوازه ی تو

ماه محرم دیگری آمد

   باز این چه شورش است که در خلق عالم است / باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است