گفت و گو با دکتر سید حسين سيف زاده
ايران فرصت طلايي يک ساله دارد

پس از آغاز دوره رياست جمهوري اوباما، زمزمه هايي از برخي از دستگاه ها و مجامع علمي و تصميم گير و عده يي از سياستمداران و کارشناسان امريکايي درباره ضرورت مذاکره و گفت وگو با ايران و جلب مشارکت دولتمردان ايراني براي حل مشکلات منطقه خاورميانه شنيده مي شود. اين زمزمه ها اگرچه هنوز نتيجه عملي نداشته و حتي ابعاد عملياتي به خود نگرفته است اما هوشياري بيش از پيش دستگاه ديپلماسي کشور را براي تدوين يک بسته منسجم، شفاف، عملي و جامع از مطالبات جمهوري اسلامي ايران به عنوان يک قدرت ذي نفوذ در منطقه که منافع و مشترکات گوناگوني با بافت جمعيتي و بازيگران سياسي آن دارد مي طلبد. دريافت نظرات کارشناسان و متخصصان در اين خصوص به عنوان اولين گام، بستر مناسبي براي تدوين و طراحي بسته سياستي مذکور با نظر به اصول راهبردي «عزت، حکمت و مصلحت» در منظومه سياست خارجي فراهم مي کند.
به همين مناسبت از آقاي دکتر سید حسين سيف زاده استاد برجسته نظريات روابط بين الملل دانشکده حقوق و علوم سياسي تهران که در حال حاضر مشغول گذراندن فرصت مطالعاتي در ک پژوهشکده تحقيقاتي در واشنگتن است درخواست کرديم به سوالات ما در اين باره پاسخ گويند. ايشان تاکيد کردند به صفت يک کارشناس ومحقق سياسي و با هدف تسهيل در درک تحولات جاري براي علاقه مندان و دانشجويان، حاضر به مصاحبه هستند و از آنجا که به سبب ملاحظات اخلاقي ناظر بر تعهدات سياسي وطن دوستانه - جهان وطنانه خود از ورود به درگيري ها و مجادلات سياسي روزمره پرهيز دارند لذا همين مجال را براي بيان نظرات کارشناسانه خود کافي مي دانند تا نياز به مصاحبه هاي ديگر نباشد.
پيش از پاسخ به سوالات، لازم است يادآور شوم که من به اقتضاي تعهدات سياسي ميهن دوستانه و جهان وطنانه خود، که لزوماً فراحزبي و متعهد به نوعي خاص از آرمان هاي اخلاقي است، مايل به درگير شدن در هيچ گونه بازي سياسي يا مصاحبه سياسي نيستم. مي خواهم معلم بمانم و خود را در خدمت ارتقاي انديشگي دانشجويان عزيز ميهن مان قرار دهم. همين تعهد اخلاقي به عزيزان دانشجو مرا در محذوريت قرار داد و مجاب شدم به خواسته آنها در قالب اظهارنظر علمي پاسخ گويم. بعد از چند سال، اين اولين باري است که به خواسته دانشجوي عزيز آقاي پدرام سهرابلو تن داده ام. اميدوارم با آگاهي از محذورات اخلاقي اينجانب، اين مصاحبه در همين مورد منفرد متوقف شود، و انتظاري در عزيزان ديگر برنيانگيزد.
*************************
- با تشکر از استاد محترم، بهتر است به عنوان مقدمه بحث زمينه هاي پيروزي باراک اوباما در انتخاب رياست جمهوري ايالات متحده را از منظر داخلي و بين المللي تبيين فرماييد.
زمينه هاي پيروزي «باراک حسين اوباما»ي رنگين پوست آفريقايي تباري که به يمن مسافرت پدرش براي تحصيل در هاروارد در امريکا زاده شد معلول سه فضاست؛ 1- فضاي انقلاب پذير نرم در ذهن عملگرا، راهجو و تغييرخواه امريکايي 2- فضاي زيست نامطلوب و آزاردهنده داخلي که از سياست هاي نفرت گرايانه و جنگجويانه و يکجانبه گراي خارجي بوش حاصل شده بود. به اقتضاي اين سياست خارجي بود که رفاه اقتصادي مردم کاهش يافت و هراس دائمي از دشمن فرضي و موهوم خارجي هم که از جانب محافظه کاران تلقين مي شد قابل تحمل نبود. مردم هم نيازمند اميد داشتن بودند، و هم خواهان رفاه و امنيت، که کارويژه دولت است.3- و نهايتاً درايت ذهني باراک حسين اوباما در ايجاد فضاي زباني و گفتماني لازم براي اميد دادن به مردم، زمينه سازي براي بازي با حاصل جمع مثبت به جاي بازي با جمع جبري صفر مردم را قانع کرد که نمي توان با نومحافظه کاري چون مک کين به آن اهداف رسيد. با ظهور اوباماي آفريقايي تبار، مسلمان زاده که مدتي هم در اندونزي تحصيل کرده است، امريکاييان در واقع خود به «انقلاب نرم» او تن دادند. در دوران مبارزات انتخاباتي حزبي دوساله، اوباما ابتدا هم حزبي هاي دموکرات خود را قانع کرد که مي تواند تغيير دلخواه امريکاييان، در قالب انقلابي مخملين را ايجاد کند. او ابتدا با جلب آراي درون حزبي، نامزد حزب دموکرات شد. طي بيش از شش ماه مبارزه انتخاباتي وي توانست امريکايي ها را قانع کند که تغيير مورد خواست آنها را ايجاد خواهد کرد. با اوباما، فضايي به شدت متفاوتي ايجاد شد، در همين مدت کوتاهي نيز که اوباما به رياست جمهوري رسيده، با الهام گيري از آبراهام لينکلن و وودرو ويلسون، فضاي انقلاب نرم خود را وسيله جلب حمايت و اعتماد افکار عمومي در سطح جهاني کرده است. آخرين نظرسنجي که توسط اي بي سي انجام شده، و در 15 اسفند 1387 به دست من رسيد، حاکي از بازگشت اميد به جامعه امريکاست و امريکايي ها معتقدند بار ديگر دولت جديد رفاه و امنيت را براي امريکا به ارمغان خواهد آورد.
- سوالي که به موازات سوال اول قابل طرح است کارنامه سياسي و مديريتي نومحافظه کاران در کاخ سفيد و دلايل عدم اقبال عمومي به آنها در انتخابات اخير رياست جمهوري ايالات متحده است.
نومحافظه کاران با نام ارزش هاي امريکايي از جمله دموکراسي خواهي، حمايت از آزادي و همچنين رهبري جهاني امريکا وارد دنياي سياست پس از جنگ سرد شدند. اين شعار چون اسماً به ارزش هاي اعلاني امريکا (از جمله آزاديخواهي، دموکراسي، توسعه گرايي، حاکميت و برابري انسان ها) و تامين منافع امريکايي در قالب قدرت پيشتاز متعهد بود، توانسته بود به سرعت توجه افکار عمومي را به خود جلب کند. جذابيت اين ارزش ها به لحاظ آن بود که در زمان کلينتون هم قدرت امريکا توسط بعضي از قدرت هاي کوچک و تروريست ها به چالش کشيده شد، و از سوي ديگر خود او هم با مخدوش کردن اخلاق خانوادگي، جامعه مذهبي امريکايي را به شدت آزرده بود.
پايگاه ارزش هاي اخلاقي، خانوادگي و سياسي چون آزادي، برابري فرصت ها (نه منابع) و حقوق بشر نزد مردم امريکا بسيار رفيع است. زمينه اين ارزش ها در انقلاب امريکا، بيانيه رهايي بردگان توسط آبراهام لينکلن و ارزش هاي ملي توسط وودرو ويلسون فراهم آمده است. در زمان جنگ سرد، به اقتضاي منافع امريکا، و با مديريت امثال نيکسون و کيسينجر اين ارزش ها وارونه شده، و قدرت امريکا به بهانه کمونيسم- ترسي در خدمت حمايت از دولت هاي اقتدارگرا قرار گرفته بود. به پايين کشيدن نيکسون و رسوايي سازمان اطلاعاتي سيا همه به لحاظ آن بود که امريکايي از ملکوک شدن ارزش هايش ناراحت بود. همچنين قدرت موثر امريکا با سياست هاي «معامله جديد» روزولت و جانسون به گداپروري عمومي و افت آموزشي سوق يافته بود. انقلاب ريگاني معطوف به مبارزه با فرهنگ گداپروري و احياي ارزش و کرامت انسان خلاق بود. زماني که ريگان آن زمينه هاي ساختاري گداپروري و افت آموزشي را از بين برد، فضا براي نگاهي جديد در امريکا ايجاد شد که قدرت گرايي مورد نظر ريگان را با ارزش هاي مورد نظر ويلسوني تلفيق کند. فروپاشي شوروي فضاي زيست- بومي براي تحقق اين ارزش تلفيقي را فراهم کرد. افول بوش اول به لحاظ قدرت گرايي صرف و غره شدن به آن، و افول کلينتون به اقتضاي آفت اخلاقي و ضعف در قدرت زمينه ساز صعود بوش دوم شد.
به رغم اين تحول که در فضاي زيست-بوم امريکايي به نفع ظهور نومحافظه کاري و نوليبراليسم فراهم شده بود، نه بوش نومحافظه کار (سفيدپوست انگلوساکسون و پروتستان) و نه کلينتون نوليبرال آمادگي داشتند ظهور اين خرمن قدرت تلفيق شده با اخلاق را درو کنند. اگر کلينتون، ليبراليسم را محملي براي سنت شکني اخلاقي قرار داد، بوش هم دو اشکال داشت؛ هم احساسات حب و بغضي سوررئاليستي را به جاي عقلانيت معنويت گرا نشاند، و هم عادات رفتاري را جايگزين ارزش هاي اخلاقي کرد. اين خطاي ذهني و جزميت و تعصب در صحت آن بالاخره حزب محافظه کار و امريکا را در دام انداخت. جريان 11 سپتامبر از سويي و ناتواني روشنفکرانه بوش در ايجاد اين تلفيق منافع با ارزش ها از سوي ديگر پاشنه آشيلي شد که نگاه نومحافظه کاري را به نظامي گري محافظه کارانه سوق داد. البته وجود نيروهايي با سابقه ماترياليسم ديالکتيکي مائويي در بين نومحافظه کاران و وجود مانيفست برخورد تمدن هاي هانتينگتون و غلبه بازهايي چون ديک چني، رامسفلد، جان بولتون و پل ولفوويتز هم در چنين فضايي موثر افتادند. همانند دوران جنگ سرد، آنان درصدد معرفي خطر دشمن بودند. اين درحالي است که در فضاي تفردگراي جهاني شده امروزين، ملت- دولت، نهادي است که قدرت رقابت با رقيب ليبرال و قدرت توان مقابله با حريف محافظه کار را بايد افزايش دهد، و از دشمن يابي صرف نظر کند. در فضاي تفردگرايي جهاني شده، انسان ها منافع مشترکي هم دارند، و بايد به آن حساس باشند.
در جمع بندي اين سوال، نظامي گرايي غالب بر انديشه بوش موجب شد قدرت اقتصادي و علمي امريکايي مغلوب قدرت نظامي- اطلاعاتي آن شود و از آن رهگذر سفره زندگي امريکايي ها خالي شد. به علاوه، به جاي تحبيب قلوب جهاني، اين نظامي گرايي موجب افزايش نفرت ها و زير سوال رفتن ارزش هاي آزاديخواهانه و دموکراتيکي شد، که امريکايي ها به آن افتخار مي کنند. شعار مبتني بر تئوري توطئه بوش وجاهت خود را از دست داد و شهروندان امريکايي خواهان تغييري اساسي شدند. وجود باراک حسين اوباماي رنگين پوستي که از پدري آفريقايي و مسلمان متولد شده خود منادي تغييري بود که مکمل پاسخگويي او به نياز جامعه امريکايي براي تغيير بود. فضاي نفرت گراي خصمانه يي که انرژي امريکا را بي فايده به هدر داده بود، امريکايي ها را براي بار ديگر همانند زمان جنگ ويتنام خسته کرد. درايت اوباما در تلفيق منافع اقتصادي- علمي مردم امريکا با ارزش هاي امريکايي از يک سو و توان تبيين آن براي مردم، فضا را براي انقلاب مخملي باراک حسين اوباما فراهم کرد. به يمن اين درايت و قانع کردن جامعه امريکايي به خلوص و توان خود، باراک حسين اوباما اولاً توانست امريکاييان را قانع کند که نومحافظه کاران در گذشته به تعهدات خود به رفع نيازهاي مردم عمل نکرده و نظامي گرايي ايدئولوژيک خود را جايگزين برنامه استراتژيک براي رفع نيازها و حفاظت از ارزش هاي امريکايي کرده اند. ثانياً برخلاف نومحافظه کاران، او با سياستي شفاف و نفرت زدا، احتمالاً فضايي اطمينان بخش را به وجود خواهد آورد که منافع امريکايي بدون مخدوش شدن ارزش هاي امريکايي محقق خواهند شد. بستن گوانتانامو، اعلام تعهد به حذف شکنجه از فضاي جنايي (و نه در حوزه سياسي که از ابتدا نيز ممکن نبود) و پيام اخير اوباما به عراق مبني بر اينکه چشمداشتي به منابع آن کشور ندارد و به ارزش هاي و فرهنگ آنها احترام مي گذارد، نشانه هايي از آموزه هاي انقلاب مخملين وي است. همانند اوايل قرن بيستم، امريکاي اوباما بر آن است که بين قدرت امريکا با قدرت ديگران رابطه حاصل جمع جبري مثبت ايجاد کند، و رابطه حاصل جمع جبري صفر را همراه با جنگ سرد به تاريخ بسپارد. عکس العمل امريکايي ها به نفرت گرايي نومحافظه کارانه راش در اجلاس حزبي حزب جمهوريخواه - که آرزوي شکست اوباما را کرده بود-نشان داد تا چه حد جامعه امريکا با ارزش هاي اوباما قرين است.
- يکي از شعارهاي محوري باراک اوباما در زمان مبارزات انتخاباتي بحث تغيير بوده است. به نظر جنابعالي اين تغيير مورد نظر اوباما ناظر بر چه چيزي است. آيا اهداف سياسي ايالات متحده را مد نظر دارد يا اولويت هاي سياسي را مطمح نظر قرار مي دهد يا اينکه به دنبال اعمال تغيير در طراحي و تدوين روش هاي مناسب براي حصول اهداف از قبل تعيين شده است يا ترکيبي از موارد فوق؟
اصولاً نگاه عملگراي امريکايي ملازم با ليبراليسم فلسفي، و لذا ذاتاً متضمن هدف رهايي از محدوديت هاي گذشته است. به کلامي ديگر، نگاه ليبرالي در ذات تغييرخواه عادت شکن است، هرچند گاه تغييرخواهي به غلط به سنت شکني تبديل مي شود. شايد به آن دليل که گاه محافظه کاران به جاي سنت هاي معنابخش، بر حفظ قيودي تکيه مي کنند که از عادات سرچشمه گرفته، و نه سنت هاي معنابخش. بوش هم بر همين مسير ره پيمود. انقلاب مخملين اوباما براي شکستن عادات جنگ سردي است، و نه ارزش هاي ليبرال- دموکراتيک و کثرت گرايي که موجب چنين فرصتي براي اوباماي آفريقايي تبار، وزير انرژي ژاپني تبار، برژينسکي هلندي و کيسينجر آلماني مي شود که به مقامات عالي دولتي راه يابند. شايد از اين رهگذر، امريکا در صدر جدول قدرت هاي جهاني و در قامت يک فوق قدرت باقي بماند.
چنان که در گذشته ديده ايم، اين تغييرخواهي در قالب دکترين سياسي روساي جمهوري امريکا تعريف، تدوين و اجرا مي شود، اما مبناي ايدئولوژيک آن حفظ مي شود. در حالي که ايدئولوژي ليبرالي به طور عملگرايانه (و نه سوررئاليستي) خواهان پيشتازي امريکاست، اما اصول راهنما و روش هاي اجرايي آن بنا به شرايط فرق مي کند. اين اصل راهنما را دکترين سياسي مي نامند. مثلاً دکترين سياسي کلينتون «مهار دوجانبه» عليه ايران و عراق بود، و دکترين سياسي بوش مبارزه با تروريسم، و با اطلاق آن بر کشورهايي که او در «محور شرارت» خود قرار مي داد. مبناي ايدئولوژيک هر دو حفظ رهبري و پيشتازي امريکا در دنيا و مقابله با نيروهايي است که بالقوه يا بالفعل يا عملاً و لفظاً بخواهند اين هدف استراتژيک را به چالش بکشند. تلفيق روش ها با ارزش ها در قالب دو حزب تعريف، بحث، مفصل بندي، تدوين و در انتخابات مطرح مي شود. اعمال قدرت سخت اقتصادي- نظامي/ يا نرم فرهنگي، حاد نظامي و/ يا ملايم اقتصادي، و قدرت هوشمند تلفيقي- انطباقي همگي در راستاي نيل به هدف مطرح مي شود.
توجه کنيد که در فضاي عملگرايي امريکا، توجه به چالش ها و فرصت ها، روش اجرايي مقابله با چالش ها و بهره گيري از فرصت ها، و تلاش براي تبديل چالش ها به فرصت ها مهم است نه شعار توخالي يا نقد. چامسکي از داخل امريکا اين نگاه را نقد مي کند، و کرسي استادي خود را دارد. اما بن لادن در سطح محدود و شوروي در سطح جهاني درصدد به چالش کشيدن اين استراتژي امريکايي بودند. هنوز دکترين سياسي اوباما مدون و اعلام نشده تا اصول راهنماي آن معرفي شود. نکته آخر اينکه برخلاف سوررئاليست ها که به دام شيفتگي و نفرت روشي مي افتند، برخلاف شوروي و آلمان هيتلري که به دام روش انقلابي در مقابل اصلاحي يا شکل ايدئولوژيک آن فاشيسم يا توتاليتاريسم افتادند، امريکايي ها مايل به بهبود زندگي و شرايط زيست خود هستند. بوش تا حدودي در دام اين روشگرايي ايدئولوژيک افتاد و خالصانه هم آن را پيگيري کرد. اما اين روشگرايي و سوررئاليسم کوره راهي ايدئولوژيک و ضدعملگرايانه بود، که امريکا را به لب پرتگاه از دست دادن منزلت پيشتازي- و البته نه فروپاشي- رساند. باراک حسين اوباما موظف به اصلاح اين خطاست که روش را به طور سوررئاليستي به جاي هدف نشاند. پس تغيير معطوف به تصحيح جهتي است که روش را به طور ملموس در خدمت آن هدف استراتژيک پيشتازي امريکا قرار دهد و آثار آن را مردم در زندگي خود به طور ملموس و قابل آزمون ببينند. اين مشاهده بهبود در زندگي شهروندان معياري است که به جريان اقدام هر رئيس جمهور جهت مي دهد.
در جمع بندي پاسخ خود به اين سوال، يادآور مي شوم که از خصلت هاي اساسي ذهن عملگراي امريکايي اين است که خواهان بهزيستي فزاينده در زندگي است و اين بهزيستي را نيازمند درايت و ابتکار علمي، مهارت اجرايي و پشتکار و تعهد عملي مي داند تا به نتيجه مطلوب برسد. به علاوه از لحاظ فلسفي، آنان خوش بين و داراي اعتماد به نفس هستند. پس خود را درگير گذشته نمي کنند و به آينده مي انديشند. در وضع حاضر، آنان درصددند براي تبديل چالش ها به فرصت ها و بهره گيري از آن به نفع امريکا و امريکايي اقدام کنند. باراک حسين اوباما - مسلمان زاده آفريقايي تبار- نماد اين تغييرخواهي است. با گذشت حدود دو ماه از رياست جمهوري اوباما صدها کتاب و هزاران مقاله منتشر شده و در کنار آن صدها سمينار و گردهمايي در واشنگتن تشکيل شده تا تغيير را عملياتي کنند. در واقع به جاي فرافکني عليه نومحافظه کاران، همه در تلاش هستند تا زندگي را بسازند. صد روز اول رياست جمهوري فرصتي است که بايد او گوهر خود را نشان دهد.
- باراک اوباما، جرج ميچل و ريچارد هالبروک از سياستمداران و ديپلمات هاي باسابقه امريکايي را به عنوان نماينده ويژه خود در امور مربوط به خاورميانه و پاکستان و افغانستان برگزيده است. آيا تعيين نماينده ويژه در اين موارد نشان از تغيير نگاه دولت امريکا به مسائل منطقه يي و بين المللي است؟ وظايف نمايندگان ويژه چيست؟ و آيا ممکن است نماينده ويژه يي از جانب اوباما براي ارتباط و مذاکره با دولت ايران تعيين شود؟
آقاي دنيس راس عملاً براي پرداختن به مساله ايران انتخاب شد، اما به دو دليل عنوان ماموريت او ايران اعلام نشده است؛ اول اينکه حساسيت هاي ايران در اين خصوص در نظر گرفته شده است. راس هم در حوزه حساسيت هاي منطقه يي ايران (مثل مساله اعراب و اسرائيل) آگاهي دارد و هم آنکه داراي مهارت سياسي براي تحقق اهداف امريکايي است، و نه شيفته صرف رابطه با ايران (مانند مادلين آلبرايت.) پس انتخاب او به عنوان ديپلماتي کارکشته دو پيام مثبت و منفي براي ايران دارد؛ 1- امريکا خواهان حل مشکل با ايران است 2- حل مشکل به معناي تسليم در مقابل ايران نيست.
از منظر کلي، منطقه خاورميانه به سه حوزه بحران خيز غرب ميانه (فلسطين- اسرائيل) به رهبري ميچل، خليج فارس و تعارض بين امارات و ايران و رقابت بين ايران و عربستان به رهبري راس و شرق (افغانستان و پاکستان) به رهبري هالبروک تقسيم شده است. اين تقسيم بندي هم امور را تخصصي مي کند و هم براي ايران پيامدهاي مثبت و منفي دارد. مثبت اينکه فعلاً مساله داغ جنگ سرد بين اسرائيل و ايران عامدانه از فوريت بحث خارج مي شود. از بعد منفي اينکه، جوي که ايران در منطقه خاورميانه عليه امريکا و اسرائيل ايجاد کرده از حوزه بحراني خارج مي شود.
درباره گرايش هاي منطقه، حضور اينجانب در واشنگتن ناظر بر فضاي مسمومي است که رهبران خاورميانه (به خصوص مصر و اردن و کشورهاي خليج فارس و حتي افغانستان) عليه ايران ايجاد کرده اند. علاوه بر رفت و آمدهاي ديپلمات ها، سمپاشي هاي يک نماينده اسلامگراي مجلس اردن و وزير کشور افغانستان بسيار تعجب برانگيز بود. فقدان اعلان ماموريت خاص راس با در نظر گرفتن اين حساسيت ها نيز بوده است. وجود همين حساسيت ها و تلاش توامان رهبران عرب و اسرائيل به احياي نفرت هاي ضدشيعي و ضدايراني اعراب، حتي خانم کلينتون را بر آن داشته که مرتباً تاکيد کند نزديکي با ايران با مشورت دوستان خواهد بود.
در اين وضعيت، حال بستگي به اقدام ايران دارد که آيا هدف سند چشم انداز در پيشتازي ايران را به عنوان اصل راهنماي اقدام قرار مي دهد؟ يا به روشگرايي روي مي آورد و سياست خارجي خود را به بحث درخصوص روش «مبارزه انقلابي براي تغيير وضع موجود» يا روش «اصلاح طلبانه مدارا با وضع موجود» معطوف مي کند.
به اتکاي آشنايي مستقيم با انديشه و توان دنيس راس، پيشنهاد من اين است که ايران از فرصت پيش آمده استفاده کند. دنيس راس معتقد به مذاکره حتي با دشمن است. در صفحات 178- 174 کتاب «فن مملکتداري خود» که در سال 2007 به چاپ رسيده است، درخصوص ايران مي نويسد؛مذاکره نه تنها براي ايجاد تفاهم، بلکه براي رسيدن به هدفي مشخص است. چه بخواهيم به طرف مقابل فشار وارد کنيم و چه بخواهيم مماشات کنيم، مذاکره ساز و کار مناسب را در اختيار ما قرار مي دهد... يکي از دلايل شکست وودرو ويلسون در مذاکره تعصب او درخصوص اصول خطاناپذير بود... درخصوص ايران... جرج بوش در دوره اول رياست جمهوريش چنين تعصبي داشت... در دوره دوم، نظر او عوض شد. اما تفرقه در کابينه اش... زمينه مذاکره را از بين مي برد... ايران يا هر کس ديگر، مذاکره خياباني دوطرفه است. اگر مي خواهيم طرف ما کاري مطابق ميل ما انجام دهد، بايد چيزي را حاضر باشيم در مقابل بدهيم که براي آنها ارزشمند است... نه ايران و نه کره شمالي به سادگي دست از برنامه اتمي خود برنمي دارند.
با اين طرز فکر مي بينيم دنيس راس نيرويي است که مي تواند عامل رفع مشکل باشد. موفقيت ايران در مذاکرات را مرهون داشتن استراتژي، تبحر ديپلماتيک و خروج از دام روشگرايي صرف مي دانم.
- برخي از تحليلگران انتخاب آقاي اوباما را موجب کاهش روند يکجانبه گرايي دولت امريکا و تقويت حضور و نقش آفريني ديگر کشورها و سازمان هاي بين المللي در مسائل جاري مي دانند. در صورت موافقت شما با اين تحليل، آيا اين امر در نهايت فضاها و فرصت هاي جديدي براي دستگاه ديپلماسي کشورمان ايجاد خواهد کرد؟ به نظر شما تصميم گيران سياسي کشور چگونه بايد با اين فرصت جديد مواجه شوند و از آن براي ارتقاي منزلت کشور و تحقق اهداف سياست خارجي و کسب منافع ملي استفاده کنند؟
در ضمن پاسخ به سوالات فوق گفته شد روش در خدمت اهداف است، و نه اهداف در خدمت روش. حفظ ارزش پيشتازي امريکا با هر وسيله به دست آيد، امريکا به آن روش روي مي آورد. زماني که چندجانبه گرايي کلينتون توسط ديگران (از جمله ايران در رد پيشنهاد مذاکره آلبرايت) به ضعف تعبير شد، در نتيجه امريکا به تکجانبه گرايي روي آورد. وقتي انرژي تکجانبه گرايي تمام شد، بايد انرژي جديدي وارد کار شود که همان انرژي چندجانبه گرايي است.
در چنين فضايي، درک اينکه ايران قدرتي منطقه يي است مي تواند براي برنامه ريزي استراتژيک کارساز باشد. قدرت منطقه يي مي تواند از بازي منطقه يي به نفع خود استفاده کند. در اين بازي، حتماً لازم است ملزومات حوزه بازي وسيع تر جهاني در نظر گرفته شود. البته که ارزش هاي معنوي ايراني مي تواند در روند بازي قدرت، نقش تلطيف کننده ايفا کند، ولي نه آنکه جاي آن بنشيند. آگاهي از ملزومات بازي منطقه يي و تطبيق آن با بازي قدرت جهاني، و توجه به ارزش هاي معنوي و مادي ايراني مي تواند چشم اندازي براي سمت و سوگيري استراتژي سياست خارجي کشور درست کند. بدون آنکه مايل باشم ارزش هاي اعتقادي خود را در تحليل حاضر دخالت دهم، از منظر تحليلي، مقابله با ملزومات منطقه يي در هدف گذاري سياست خارجي هزينه ساز خواهد بود، و چنانچه سياست سال هاي آخر رضاشاه نشان داد آرزوي سوررئاليستي درگيرشدن در بازي جهاني نيز فقط انرژي ايران را هزينه مي کند و دستاوردي ندارد.
- در صورت انجام مذاکره ميان دولت ايالات متحده و دولت ايران چه موضوعاتي از جانب طرف امريکايي قابل طرح است و طرف ايراني چه موضوعات و مسائلي را مطرح خواهد کرد؟
چنان که برژينسکي و آلبرايت در کميسيون سياست خارجي سنا در اواخر فوريه و اوايل مارس 2009 گفتند، تصور امريکايي ها اين است که اين روند با تاني پيش خواهد رفت. علت اين امر اين است که به رغم تدوين سند چشم انداز و تعيين هدف، هنوز موتور محرکه گرايش سياسي ايراني حول موضوع روش (اصلاحي-انقلابي) دور مي زند، تا اهداف عملي. با اين تعبير تصور اغلب برنامه ريزان استراتژيک امريکايي اين است که احزاب ايراني از پروسه مقابله يا مذاکره خوش شان مي آيد. اما چون روش پاسخگوي نيازهاي احساسي است تا ارزش هاي علني (مادي يا معنوي)، بنابراين امکان پيش بيني وجود ندارد. احساسات دفعتاً عوض مي شوند. اينکه کي حب به بغض و بغض به حب تبديل شود، قابل پيش بيني نيست. اما تصور مي شود نيش(چماق) بغض، و نوش (هويج) حب ايجاد مي کند. پس اين جريان سازي نيش و نوشي مبناي کار خواهد بود تا اهداف عملي ايران به صورت برنامه هاي استراتژيک تدوين شود. کراکر سفير وقت امريکا و دابينز فرستاده وقت امريکا مذاکره با ايران را- در مقطع جنگ با طالبان در افغانستان- معطوف به تحقق اهداف و کارآمد مي دانستند. کنت پولاک پيشتر حذر کردن آقاي خاتمي از روبه رو شدن با کلينتون در سازمان ملل را ناشي از احساس گرايي ايراني ارزيابي کرد. کلينتون که براي رفع مشکل آقاي خاتمي براي آغاز مذاکره به سازمان ملل رفته بود، و قبلاً آلبرايت از ايران عذرخواهي کرده و قول عدم مداخله در امور ايران را داده بود، از منظر عقلايي فکر مي کرد با دست دادن و مذاکره في البداهه مشکل روابط ايران و امريکا را مي توان حل کرد. کراکر مدعي است کلي گرايي بحث هاي پيرامون مساله عراق نشان مي دهد هيچ کدام از دو جناح ايراني برنامه يي استراتژيک براي رابطه با امريکا ندارند، بلکه از فرآيند مقابله و مصالحه احساس رضايت مي کنند. احتراز آقاي خاتمي از روبه رو شدن با کلينتون و کش دار شدن بحث هاي دو طرف در عراق موضوعي شده که درسي به امريکا براي مذاکرات احتمالي آينده با ايران مي دهد. آنان بنابراين به کلياتي چون برنامه اتمي، تروريسم و حقوق بشر و با ابزارهاي کلي نيش و نوش اشاره دارند.
در صورت روشن شدن ايدئولوژي سياست خارجي (مثلاً ارتقاي منزلت خود در نظم و نسق موجود)، اصل راهنما (مثلاً قدرت اول منطقه يي شدن ايران) و جهت گيري آن (مثلاً همزيستي، ائتلاف يا همکاري) آنگاه موضوع مذاکرات مشخص خواهد شد. در حال حاضر اين مذاکرات در قالب همان کليات مطرح مي شود. روزانه ده ها جلسه در اتاق هاي فکري امريکا تشکيل مي شود. در اين جلسات راجع به چيستي اهداف و چگونگي روش ها بحث مي شود.
- آيا انتخابات رياست جمهوري بهار آينده و تغيير احتمالي در بازيگران سياسي کشور مي تواند تغييري در مطالبات دولت امريکا از دولت ايران ايجاد کند؟
آنچه من از موضعگيري ها دريافت کرده ام اين است که امريکا در گذشته با بيان موضعگيري هاي سياسي تلاش داشت از موقعيت داخلي ايران استفاده کند تا تب (و نه آرمان هاي) انقلابي فروکش کند و تهديدات ناشي از آن به چالشي منطقه يي و جهاني تبديل نشود. امروزه رهبران امريکايي مدعي هستند ايران از تب انقلابي خارج و آرمان هاي انقلابي در حال ظهور است. اين اهداف و آرمان هاي انقلابي اگر در راستاي اهداف استقلال، آزادي، هدف گيري براي نيل به قدرت اول منطقه يي شدن و ارزش هاي متباين امريکايي- ايراني باشد مي تواند به مذاکره با ايران منتهي شود. در اواخر دولت بوش ديديم موضع گيري مديريت سياسي- اجرايي او تغييري قابل ملاحظه نسبت به ايران داشت؛ موضعي که موجب عزل پاول و به حاشيه رانده شدن سياست ديک چني شده بود. اگر چرخش بوش به اقتضاي ملاحظات نومحافظه کارانه تاکتيکي بود، تغيير در نگاه آقاي اوباما استراتژيک و بنا بر ملاحظات نوليبرالي اوست. اين ملاحظات در قالب سياست مشفقانه و «استقلال کشور با ديگران» تعريف مي شود، و نه «استقلال آنارشيستي از ديگران» يا «استقلال معارضه جوي ناسيوناليستي و شوونيستي از ديگران.» بنابراين آقاي اوباما درگير مسائل ملي امريکاست و نه چيستي مسائل ايران. او در قالب يکي از دو حزب امريکا و با ايدئولوژي حزبي نوليبرالي در کنار (و نه در مقابل نومحافظه کاري) درصدد پيشبرد اهداف استراتژيک دولت امريکا است، و در راستاي اقدام اخلاقي و جايگزين کردن مثلاً نهاد بنيادين قومي يا مذهبي يا نهاد اجتماعي طبقه يا نهاد آموزشي دانشگاهي به جاي ملت-دولت نيست. توجه به کار ويژه دولت در تحقق حاکميت انساني و نقش باراک حسين اوباما در جايگاه رياست جمهوري در آن بسيار مهم است.
- آيا زمان مناسبي را مي توان براي آغاز ارتباط ميان نمايندگان سياسي ايران و ايالات متحده از حيث تامين حداکثري منافع ملي تعيين کرد؟
براي ايران يک فرصت طلايي يک ساله وجود دارد. سرمايه هاي مهم عراق، افغانستان و جو مساعد منطقه يي براي پيشبرد اهداف و اوضاع ناخوشايند اقتصادي در جهان مي توانند در خدمت دستگاه ديپلماسي براي تحقق حداکثري منافع ملي باشند. اگر رهبران عالي ايران به اقتضاي ايدئولوژي برد- برد بر اساس ارزش هاي «ميهن دوستانه و جهان وطنانه» در سياست خارجي و برد- برد توسعه دموکراتيک محور در داخل و با طرد جناح گرايي اقتدارگرايانه داخلي تلاش کنند برنامه استراتژيکي تدوين کنند، فرصت بسيار مغتنمي حاصل خواهد شد. به احتمال زياد مشکل اقتصادي امريکا تا سه سال ديگر حل مي شود؛ مساله عراق نسبتاً به جاي مناسبي رسيده است، پاکستان در خطر آشوب است و به نظر مي رسد مساله فلسطين در حال عبور از اوج بحران است. اما دوران گذار پرآشوب خاورميانه عربي و افغانستان و پاکستان تازه آغاز شده است. به جاي از دور خارج کردن ديگران لازم است به سياست برد- برد در هر سه سطح داخلي، منطقه يي و جهاني انديشيد. متاسفانه آنچه را من در بين ايراني ها مي بينم مناسب با اين وضعيت نيست. نفرت خصومت گرايانه هنوز موتور محرک ذهني ايرانيان است. هر ايراني که منش و روش خود را بر «نفرت خصومت گرايانه» قرار دهد اگرچه ممکن است در عرصه داخلي ايران موفق باشد، اما هزينه هاي بسياري را بر منافع ملي وارد مي کند. پاشنه آشيل سياست فردي و اجتماعي ايراني همين خلق مخرب «نفرت خصومت گرايانه» است که در قالب تخريب و بازي برد- باخت تعريف مي شود. ميهن دوستي- جهان وطني، اخلاق معنوي و حکمت عرفاني ايراني مي تواند در قالب روش «عزت جويي سياسي، حکمت گرايي عرفاني و مصلحت جويي
علمي- عملي» ايران را از مشکل موجود برهاند. در حالي که اکنون وقت به لحاظ تاکتيکي مناسب است، اما لازم است پيشبرد اهداف ايراني در سه سطح تدوين شود؛ سطح کوتاه مدت براي رفع بحران و اعلان اهداف که مي تواند محرمانه باشد ولي با عنايت به دو برنامه ميان مدت و بلندمدت بايد تدوين شود، سطح ميان مدت که متضمن ظرفيت سازي و فرهنگ سازي براي درمان نفرت گرايي و فرارفتن از سطح سوررئاليسم به حکمت عرفاني و مصلحت گرايي است، و نهايتاً در سطح بلندمدت برنامه گرايي استراتژيک. با آگاهي از چارچوب آرمان گراي ذهني خود، تصور اينجانب اين است که باراک حسين اوباما مي تواند افکار عمومي خاورميانه را به خود جلب کند. در صورت تحقق اين امر، چنان که از فرصت پيش آمده براي رفع مشکل ايران و امريکا استفاده نشود، چه بسا رقباي ديرينه ايراني قوم گرايي عربي-ترکي را با فرقه گرايي ديني درهم آميزند و ايران را در جايگاه دشمن بنشانند. تحرکات اخير برخي دولت هاي منطقه عليه ايران در قالب اظهارات وزير خارجه عربستان، تحاشي امارات متحده عربي به قلمرو ارضي ايران، سکوت دوستان متمتع از مواهب برگرفته از دولت و ملت ايران در مقابل افزون طلبي امارات متحده نسبت به تماميت ارضي ايران، عکس العمل تند بحرين به يک اشتباه سياسي، قطع رابطه مراکش، سوء استفاده هاي ترکمنستان، بهره جويي هاي عراق1 و افغانستان از جمله بستن آب هيرمند و مواردي از اين دست را بايد در بازبيني سياست خارجي خود مورد تامل قرار دهيم. مباد که فرصت ها از دست برود. متاسفانه اين واقعيتي تلخ است که دنياي جديد دنياي بازي قدرت است، هرچند گاه در لعاب رنگين اخلاق پيچيده مي شود.
پي نوشت؛ --------------------------
1- جملات آقاي زيباري در مصاحبه با تلويزيون الشرقيه عراق در 19 اسفند 1387 به شرح زير است؛ «ما مشکلات بزرگي با طرف ايراني بر سر حل و فصل و ترسيم مرزهاي زميني، دريايي و ساحلي داريم... اين مساله همچنين شامل رودخانه شط العرب (اروندرود) مي شود. تلاش هاي درازمدت ما براي متقاعد کردن ايراني ها درباره ضرورت و اهميت توافق با يکديگر براي اجتناب از بروز مشکلات به نتيجه نرسيده است.» منبع : اعتماد 

